-
شب
چهارشنبه 17 آذرماه سال 1389 18:35
توی جاده ی پیچ در پیچ . تو تاریکی شب ، هوای خنک از شیشه ی ماشین می زنه تو صورتت و بهت احساس زندگی می ده ، ستاره های اونجا انگار تقدیر رو قشنگ تر رقم می زنن ... فقط شب هست و باد که با خودش بوی سبزه ها رو میاره از هر پیچ جاده که می خوای بگذری نمی دونی اون طرف هم چیزی هست ؟ می ترسی او ور پیچ جاده هیچی نباشه ، فقط شب باشه...
-
سومین نفر ...
یکشنبه 14 آذرماه سال 1389 12:45
نفر سوم بودن حتی از نفر اول بودنم سخت تره ، حس غریبی ِ ، نه مطمئنی که هستی نه مطمئنی که نیستی. مخصوصا وقتی که یادت نیاد از کِی بازی سه نفره شد ، وقتی نفهمی کی تو رو کشید تو این بازی وقتی بازی سه نفره می شه فقط می ایستی وسط میدون ِ بازی ، انگار که تماشاگری یا داور ولی چیزی که ۱۰۰٪ مطمئنی اینه که تو بازی نمی کنی فقط گیج...
-
فقط همین ...
شنبه 13 آذرماه سال 1389 12:00
.
-
توهم ِ دسترسی
سهشنبه 9 آذرماه سال 1389 21:40
یک قانون خیلی طبیعی توی زندگی اینه که مردم از چیزای در دسترس شونِ دل زده می شن . همیشه چیزای دور از دسترس واسشون جذاب تره . چیزایی که خیلی جلوی چشم آدمه کم کم جزو محیط زندگی می شه ، خیلی از صداهایی که هر روز می شنویم دیگه واسمون معنی خاصی نداره . خیلی وقتا نمی شنویم صداهای همیشگی رو ، آدمایی که همیشه هستن تو زندگیمون...
-
گاهی فقط...
دوشنبه 8 آذرماه سال 1389 21:32
امروز بدون اینکه دنبال چیز خاصی باشم تو گذشته بودم . زمان حال رو حس نمی کردم . فقط بین خاطراتم بودم، انقدر نزدیک بودن که احساس می کردم تو زمان حال دارن اتفاق می افتن ، نه اینکه چیز خاصی از گذشته یادم بیاد، نه ... فقط توی فضای خاطراتم بودم ، روزایی که دیگه بر نمی گرده . گاهی فقط دلت می خواد لبخند نزنی ، خندت یه وقتایی...
-
سبز خواهم شد
شنبه 6 آذرماه سال 1389 13:58