::نتیجه ی پرورش تخم کلاغ در شکم ماهی ها می شود کدام؟
- یک برادر تنی از قابیل ---> مرغ ماهی خوار؟
- یک ماهی سیاه بخت---> عروس دریای؟
::حادثه به کدام شرح است؟
- ماهی ها به لانه ی کلاغ سفر کردند و کلاغ که هیچ در خانه نداشت نام همه ی تخم هایش را گذاشت اسماعیل؟
- در فصل خشکی دریا ها ماهی ها به درون تخم های کلاغ ها پناه بردند تا زنده بمانند ؟
- کلاغ ها از شکم ماهی ها لانه ساختند و تخم گذاشتند ؟
- تخم های کلاغ بر درخت سیب ... ماهی و یک وسوسه و فریب؟
::حالا کدام یک ۳۰۰ سال عمر می کنند؟
او تاب می دهد - من تاب می آورم ، من تاب بر می دارم ، من تاب می خورم . اما او فقط تاب می دهد.
او هَم می زند - من به هم می آورم ، من به هم می ریزم ، من به هم می خورم . اما او فقط هم می زند.
او حرف می زند - من حرف می خورم ، من حرف می شوم ، من حرف بالا می آورم . اما او فقط حرف می زند .
او چاله می کند - من چاله باز می شوم ، من به چالش کشیده می شوم ، من در چاه می شوم . اما او فقط چاله می کند .
او دور می شود ... من خود ِ دور می شوم.
۲۱- من و یک جلد جدید*
من و بی حرفی مزمن در حد خوره
من و سکوتی که از جنس من نیست
من و یک حلقه که شانه هایم را نه، اعتمادم را در هم شکست
من و یک جمله که در تدارکش بودم
من نه نیمی از من
۲۲-رفتم که سر به بیابان بگذارم ، سر را گذاشتم تن نیامد ، تن را گذاشتم سرم را پای بازگشتن نبود . سر ِگذاشته را برداشتم که بازگردم بیابان به گیس های بریده ام چنگ زد ...
حالا در فکر اینم که بیابان را کجا می شود گذاشت؟
۲۳- وقتی که جوجه هایی که بزرگ می شوند گرگ می شوند نه مرغ ، سوال همیشگی ام در مورد آفرینش عوض می شود
اول گرگ بود یا تخم مرغ؟؟؟
۲۴- جمله ی آخر شماره ی اولم رو هرکدوم هر جوری خواندید علامت گذاری کنید
ـ* مثل خواهرم که جلد همه ی کتابهایش را یک بار وسط سال عوض می کرد
پی نوشت : شدیدا دنبال یک قالب قشنگ هستم ، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم
این حلقه ی مربعی دور گردن من چه می کند ؟ حلقه های موی خیس ریخته دور گردن بند نا آشنایم را کنار می زنم .
یک بوم نقاشی است! بوم نقاشی پیچیده است دور گلوی من چرا؟ کمی به گردنم فشار می آورم تا یادش بیاید این بوم کی از من بیرون زده ، یا شاید باید به بوم فشار بیاورم که یادش بیاید من کی از او بیرون زده ام .
دوباره موهایم را روی دریای بوم رها می کنم . نمی دانم دارم فرو میروم میانش یا از آن جوانه می زنم . شاید از مرگ ِ کلاغی که داشت به سمت بوم می آمد و حالا تکه های پر و بالش روی جــِر خوردگی های بوم، کنار گردنم پیداست، متولد شدم، یا شاید هم او تلفات نحسی ِ ظهور من بوده ست میان این دریا .
اصلا کلاغ را به دریا چه کاری بودست؟ شاید هم آن سیاهی بقایای غرق شدنم باشد ! چقدر شبیه موهای من است پر های کلاغ .
این نقاشی چقدر واقعیت دارد ، انگار که این زنی که دارد میان دریا غرق می شود هنوز زنده است، می شود لرزش چانه اش را زیر دست لمس کرد ، نقاشی محض به این می گویند
صدای سانحه ی فرود آمدن بوم بر سرم همزمان با صدای بسته شدن در، بوم را از سرم می کشد بیرون و از من چند حلقه مو می ماند میان یک بوم .
لرزش چانه تبدیل می شود به یک دریا که کلاغ ها را به کشتن نمی دهد و نقاشی ِ محض نسبیت می یابد .
در مغازه باز است . وارد که می شوم مرد با همان صورت همیشگی رو به رویم است . انگار که خطوط چهره اش جزئی از موجودیت مغازه است انگار اگر تغییر کند، مغازه دیگر مغازه نیست یا که دیگر در آن کوچه نیست.
یخچالش نگاهم می کند . مرد خودش می داند . مرد همه چیز را می داند.
می پرسد: چند تا؟
-دو تا
و انگار که هیچ کدامشان با هم فرقی ندارند ، هیچ نگاهی خرجشان نمی کند دوتا بر می دارد، می اندازد توی تنگ و می دهد به دستم ، از توی تنگ نگاهی به سرتاپایم می کنند
-این ها که جفت نیستند
-خوب نباشند !
-نمی شه که ! یکی شون سبزه اون یکی سیاه
نگاهی از عمق خطوط ثابت چهره اش به من کرد . انگار خواست بهم بفهماند در خطوط چهره اش هیچ خطی وجود مرا در مغازه ثابت نمی کند با بی قیدی ِ مغازه و کوچه، شانه هایش را بالا انداخت و تنگ را از دستم گرفت و سًر ِ شان داد میان بقیه
کمی نگاه کرد و من در این فکر بودم که حتما پول ِ نگاهش را هم می گیرد
دوتا دیگر را داد به دستم
ترک داشتند . با ترک نگاه می کردند . با ترک پلک می زدند . با ترک حرف می زدند . می ترسیدم بگویم ترک دارند و با بی قیدی اش باز وجودم را بی معنی کند فقط نگاهش کردم ، نگاه من خرج نداشت.
با کلافگی در ِ یخچال را باز کرد و از مغازه بیرون رفت همانطور که سیگارش را آتش می زد می دیدم که کوچه جزئی از او می شود و مغازه هم و همه ی خطوط هم
من ماندم و کلی چشم
یکی رنگی ، یکی سیاه ، یکی مغرور ، یکی شکسته ، یکی تک ...
و شب باز از مرد بیرون می آیم و باز از مرد عبور می کنم و باز به خانه می رسم، خانه ای که نه خطی از من دارد و نه خطی بر من ... بدون چشم
پ.ن - صبح :برف بود ، کسی نبود . شب : کسی بود ، برفی نبود .حسرت برف بازی ماند روی دلم
ببخشید کسی که از همه ی منی که اینجاست فقط دنبال خودت گشتی
ببخشید که نفهمیدم اون چیزی که تو می خوای ببینی چیه
ببخشید دوستایی که اومدید و انتظار یه نوشته ی خوب داشتید و پیدا نکردید
ببخشید که گاهی انقدر خودم بودم که جایی واسه شما بودن نداشت وبلاگم
ببخشید که این مدت با هر نوشته ای از خودم دلسرد تر ِتون کردم
ببخشید که من خوب نمی نویسم
ببخشید خواهر عزیزم که تو چشماتو به حرفای من قرض دادی و من هیچ وقت چیزی نذر چشمات نکردم
ببخشید که خیلی از حرفای این وبلاگ رو با یه سکوت ِ گیج و گنگ گفتم که از محدوده ی شنوایی شما خیلی دوره
تمام این مدتی که نوشتم دنبال سبک ِمن می گشتم ببخشید که انقدر جهت گیری هام پراکنده و گیج کننده بود
آفام عزیز حرف تو منو به فکر یه سبک تازه انداخت امیدوارم ناتوانیم توی همه ی این سبک ها بهم تو پیدا کردن ِ سبک خودم کمک کنه
پ.ن ۱ - احتمالا یه مدت نمی نویسم تا یکم ذهنمو جمع جور کنم
پ.ن ۲ - اگه زحمتی نیس بهم بگید سبک کدوم نوشته م رو تو این دو ماه دوس داشتید
پ.ن ۲ - نذر چشمای خواهر:
آمدم اما چه دیر
رسالت من دیر آغاز شد
آیه هایم همه سال ها پیش نازل شده اند
و سال ها بدون من رهبری کردند
نه کسی ایمان آورد
نه کسی کافر شد
و من مانده ام و هزاران درخت سیب
شاید سیب فروش باید بشوم
خیلی وقته دیگه هیچ کی حوصله ی بازی کردن نداره
چند دست دیگه می خوای خالی بازی کنی؟
دست ِتو همه خوندن
خیلی وقته داری بدون ِ گل بازی می کنی
مشت ِتو باز کن خدا
ایستاده است بالای یک صخره . از آن صخره های خشک ِ خشک ، تیز ِ تیز و شور ِ شور .
باد زیر دامنش مهمانی گرفته ست و موهایش در فرارشان از او ، ناکام تر از لبه های دامن، گاه ناامید می شوند و فرو می ریزند و گاه در تلاش دوباره به خالی شب ِ صخره چنگ می زنند و خودشان را به سمت هر چه جز او می کشند.
ساق های باریک پاهایش دروغ محض ایستادگی شان را با وقاحت ِ تمام به رخ ِ خاک شور می کشند .
نگاه نمی کند . چیزی برای نگاه کردن نمانده است . چشم هایش تنها فراریان موفق اند ... در فرار از دیدن
دست هایش را پشتش به هم گره کرده ست ، در مشت های گره کرده اش مشت مشت آرزوهایش را می فشارد ، مشت مشت بغض های نشکسته می برد با خودش
صدایی از عمق حنجره اش در فراری ناموفق به دل شب هجوم می برد و صخره ها با سرشکستگی باز پسش می گردانند . صدایش شکسته و تکه تکه شده چون آینه ای هزاران بار درخلوت گوش هایش خود را پنهان می کند
هزاران صدا در گوشش تایید می کند : بپر ... بپر ...بپر
پ.ن ۱ - خواب آن بی خواب را یاد آورید... مرگ در مرداب را یاد آورید
پ.ن ۲ - مردشور قدرت تمرکز ذهن را ببرند ، هیچ گوشی با خیره شدن زنگ نمی زند!
پ.ن۳ - به گره کور اعتقاد دارید؟؟
این لغتی ست که من در مورد بعضی آدم ها استفاده می کنم . یعنی خیلی فکر کردم که اسم مناسب تری پیدا کنم اما از اونجایی که من خلاقیتم خیلی کمه نشد . البته همین هم از سرشان زیادی ست! این آدم ها اسمشان دوزاری ست چون دوزار هم نمی ارزند
کلا آدم ها برای من ۲ دسته اند : آدم های دوزاری و آدم هایی که فروشی نیستند
و حالا اینکه آدم های دوزاری چه آدم هایی اند
آدم هایی که ۴ تا کار بیشتر ازشان بر نمی آید و برای ۴ چیز زنده اند : شکم ، زیر شکم ، تن پوش و نشیمن گاه ، اینها زندگی شان حیوانیست
آدم هایی که بدون اجازه جرات ندارند کاری کنند. آدم هایی که نمی توانند خودشان فکر کنند ، حرف بزنند ، بخندند گریه کنند ، این جور آدم ها کوک دارند یکی دیگر می رقصاندشان و زندگی شان شبیه خیمه شب بازیست
آدم هایی که به آن چه که نیست قانع اند و به آنچه که ندارند شکر می کنند و کلا طبیعت این جور آدم ها با سکون است و هیچ وقت آرزویی ندارند و هیچ هدفی در زندگیشان ندارند این ها زندگی شان نباتیست
آدم هایی که خیال می کنند مرکز جهان اند و خیال می کنند هیچ چیز جز برای خدمت به آنها وجود ندارد (این ها از همه بیشتر دوزاری اند ) آدم هایی که خیال می کنند تو برای آنها ساخته شده ای (اگر به دردشان بخوری البته)
آدم هایی که چیزی را دنبال می کنند که باورش ندارند و انگار حکمی صادر شده را دنبال می کنند این جور دوزاری ها دهانشان بلند گوی گوششان است و هیچ وقت صدایی از خودشان در نمی آید
آدم هایی که وقتی بهشان می گویی چیزهای با ارزش تری وجود دارد نمی فهمند و خیال می کنند تو مریضی ِ گشتن داری
اشتباه نکنید اینجا بد و خوب جدا نکردم . اینها آدم هایی اند که عرضه ی بد بودن را هم ندارند
این ها بیشتر شبیه کارمندان بایگانی اند که هیچی از خودشان ندارند . فقط برای هدر دادن هوا زنده اند
پ.ن ۱- این پست کاملا بی منظور بود
پ.ن ۲ـ بی اسم نمانده ام دیگر ، از این به بعد با اسم نیم من بشناسیدم
حذف شد
بعد نوشت :
مستقیم است صراطی که به خوردم دادید
بـر لب تیــغ شــــما منـطـــق پیچــــک دارم