آخرین بار خاطرم هست گفتی : بی خیال رسم من اینطوریه ... نامید شدم ازت اما امروز که کامنتت رو دید فهمیدم همیشه در بزنگاه ها انسان می اندیشه ... خوشحالم که خواننده خاموش من نیستید برای پرستاری هم تبریک میگم امیدوارم کارم بهت گیر نکنه اما برات آرزوی موفقیت میکنم
من خوب یا بد در لحظه تصمیم می گیرم ، و اینکه نصفی از حرفای خودم رو گوش نمیدم به هر حال هنوز عقیده و حس ام همونه ، ترجیحم این بود که حرفی بزنم در ضمن آقای نویسنده ، جواب کامنت من رو نیاید بدید اینجا فقط ، حس می کنم انجام وظیفه می کنید ، یه حرفی راجع به نوشته بزنید
کتاب چراغ ها رو من خاموش می کنم مال زویا پیرزاد رو خوندی؟ کلاریس شخصیت اصلی اون داستان و شخصیت محبوب منه.. هم سرماش قشنگ بود هم سقوطش.. فقط سرماش سوزناک بود و سقوطش دردناک.. ولی قشنگ.. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود.. آخه تو این روزا همیشه نوک دماغم از سرما قرمزه..
نه نخوندم ، اما حتما می خونمش ، باید شخصیت جالبی داشته باشه که شیفته ش شدی جالب بود دارم پیشرفت می کنم انگار ، انتقال احساسات از طریق کلمات بی ربط
سلام شرمنده دوست من، چند بار وسوسه شدم که فقط جواب تو رو بدم ولی نشد و حالا اینجا میدم. اینکه خودت میدونی برای چه هستی کفایت میکنه و اون دوست هم اول باید تعریفی از خودش داشته باشه تا بتونه به مفهوم دوست واقف بشه. وقتی تو رفقات را براش معنی کردی با کردارت یا لیاقتش را داره و باید احترام میگذاشت که ظاهرا نگذاشته و یا اینکه نداره و مثل خاطره یک مغز بادام تلخ فراموشت میشه.
دشمنتون شرمنده دینی به کامنتِ من ندارید و اگههم اینکارو می کردید دوستان دیگه ناراحت می شدن به هر حال دیگه از دهن افتاد حرفمون یادم رفت چیا می خواستم بگم
دارم کم کم عصبانی می شم :دی بیست و چار ساعت مهلت داری بیای بگی وگرنه همه چیو تموم می کنم! ( آیکون بوسیدن لوله ی هفت تیر و خارج شدن از وبلاگت) راستی یه سوال. تو پرستاری؟ من تا به حال دوست پرستار نداشتم بعد از بچگیم هم پرستارا رو خیل دوس داشتم! به نظرم خیلی خوشگل بودن و مهربون! چه هیجان انگیز اگه پرستاری!
میام می گم الان هنوز که 24 ساعت نشده که :دی هفت تیرت مستقیما توی حلقم آره من یه جوجه پرستارم اونقدا ام هیجان انگیز نیست ، وقتی تجربه ی دوستی با یکی شون رو داشته باشی آهنگ رو گوش کردی ب 11؟ می بینی چی می گه؟ (حتی فکرشم نکن من بهت بگم ماشین تحریر !!!!)
به هر حال شغل خیلی پاکیه. از معلم بودن هم پاک تر. هروقت به هر دلیلی رفتم بیمارستان فورن تو دلم گفتم کار کردن تو اینجا خیلی روحیه می خواد... همیشه هم وقتی به پرستارای مشغول کار نگاه می کنم تحت تاثیر قرار می گیرم. نه گوش می کنم. هرچی دوس داری صدام کن.
من هم دوسش دارم که دارم یاد می گیرم ببین چی می گه.... با ب ۱۱ خو کردم در ضمن اصیل تره در ضمن تر احساس می کنم خودت هم بیشتر دوسش داری
می دونی ترنج .. شاید تو دنیای واقعی خیلی جدی شعر بخونم و شعر بنویسم اما اینجا خیلی یهویی و بی مقدمه و بی فن می نویسم .. قسمت دوم اون شعر رو سه شکل مختلف نوشتم . و من در شب چشم های تو طعم سیب را ب لحظه های مان می آورم.
و من در شب چشم های تو عشق را ب کوچه می برم .
و من در شب چشم های تو قصه ی نا تمامم را می میرم.
حالا تو بگو کدوم یکیش خلاقیت بیشتری داره ؟
چرا منو تو این موقعیت قرار می دی؟ در اینکه شاعر قابلی هستی شکی نیست هرکدوم یه جور قشنگن اما من اولی رو دوس دارم
هووووم .. نوع این تمنا از کلمه رو می شناس م .. بازی با کلمه و در عین حال پیوند دور از ذهن مفاهیم .. چیزی ک زیاد باهاش سر و کله می زنم ..
در هرحال مرسی.. همیشه نظرات جدی برایم ارزش بیشتری داشته اند.
خودت رو درگیر کلمه نکن درگیر اتفاق باش بذار شعرت توی یهشب سرد اتفاق بیافته یه روز و باهاش زندگی کن شعر ها ومتن های امروزی (بیشتر این مدرن ها) شبیه گزارش کارو لیست خرید شدن البته شعر تو زیبایی های شعری رو داره ، و خیلی شعره ، یعنی اصلا شعره
نه راستش نمیدونم چه جوری بگم ولی از اول منظورم ا ز ماشین شماره ب ۱۱ یک ماشین تحریر بود که توی کارخونه روش کد ب ۱۱ حک شده بود. بعد اصلن به این نکته دقت نکرده بودم که بقیه ممکنه منو به شکل یک اتومبیل تصور کنن که خب اصلن دوس ندارم... به هرحال هر چی دوس داری صدام کن.
من اول فکر کردم باید پلاک باشه این ب 11 بعد که فکر کردم دیدم خیلی بی معنی به نظر میاد ، بعد فهمیدم شاید یه دستگاه دیگه ست تا اینکه نوشتی ماشین تحریر ، فهمیدم منظورت اینه به هر حال ب 11 قشنگ تره
انقدر توی خودت غرق شدی که حرفهات با من رو از حرفهات با خودت کپی می کنی آقای نویسنده ترحم رقت انگیز شما به متن من یه ترجیح رو در من می شکافه یه نیمه دلخور یه نیمه عصبانی این "توجیه " نیست نوشداروی پس از مرگه
شوت مسلک
سهشنبه 18 بهمنماه سال 1390 ساعت 03:10 ب.ظ
امروز ایش شعر تو جانا مرا به دیار عارفانه برد جانا با این دماغ قرمزم جانا چه طور بو بکشم یارا بعدا سقوط ازاد چرا یارا (واقعا این شعر رو خودت سرودی اگه حافظ زنده بود یا نیما الان دربدر دنبالت بودن تا درمحضرت تلمذ کنند و کسب فیض نمایدند پیشنهاد می کنم دیگه شعر نگو جانا کاری که ازت بر میاد انچام بده برو دنبال ...... چانا
فک می کنم تو تولد یکی از دوستان وبلاگی دیدمت ؛قشنگ می نویسی ؛ زمانی ما هم دل و دماغ نوشتن داشتیم ولی الان اینقدر مشغله ذهنی و کاری و ... زیاد شده که اصلا وقت و انگیزه ای برام نمونده :) نوشتن خوبه ؛ امیدوارم همیشه ادامه بدی ... ایام به کام
.
آخرین بار خاطرم هست گفتی : بی خیال رسم من اینطوریه ...
نامید شدم ازت
اما امروز که کامنتت رو دید فهمیدم همیشه در بزنگاه ها انسان می اندیشه ...
خوشحالم که خواننده خاموش من نیستید
برای پرستاری هم تبریک میگم
امیدوارم کارم بهت گیر نکنه اما برات آرزوی موفقیت میکنم
من خوب یا بد در لحظه تصمیم می گیرم ، و اینکه نصفی از حرفای خودم رو گوش نمیدم
به هر حال هنوز عقیده و حس ام همونه ، ترجیحم این بود که حرفی بزنم
در ضمن آقای نویسنده ، جواب کامنت من رو نیاید بدید اینجا فقط ، حس می کنم انجام وظیفه می کنید ، یه حرفی راجع به نوشته بزنید
هیچوقت اونقدر جدی نبودم که بتونم حتی در تصورم نقش یک دلقک را بازی کنم.
اوووووووووم
جدی ترین مسخره ی دنیا ام من
بالیق یه کلمه تورکی هست؛ به معنی "ماهی"
همه فکرمیکردند دلقک است... موهای باران خورده و بینی قرمز... اما انگار... عاشق است
لازم نیست سرما به جای خاصی نفوذ کنه تا بفهمی سرده
همون نوک بینی کافیه
یاد فیلم قول افتادم
کجایی هست؟
ماجراش چیه؟
بگو تا ببینمش
پس دلبری قشنگی نبود ...
حالا با این کارا کاری ندارم که قشنگ بود یا نه
تو بگو چرا "پس" ؟
بانویی مست .. بانو ها وقتی مست می شوند عجیب مستی می کنند ترنج .. تو ک خوب می دانی و می فهمیش ..
امروز بانویی بد مست همه ی شیروانی های شهر را فتح کرد
آره من خوب می دونم
تا نوک دماغت از سرما یخ نزد و قرمز نشد یعنی هوا اونقدرها هم که می گن سرد نیست..
قشنگ بود نیم من جان:)
نگفتی "کلاریس" یعنی چی؟
سرماش قشنگ بود یا سقوط ش؟
حالا این هیچی ، همه از کجا فهمیدن سرد بوده ؟ من نگفتم ها
کتاب چراغ ها رو من خاموش می کنم مال زویا پیرزاد رو خوندی؟ کلاریس شخصیت اصلی اون داستان و شخصیت محبوب منه..
هم سرماش قشنگ بود هم سقوطش.. فقط سرماش سوزناک بود و سقوطش دردناک.. ولی قشنگ..
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود.. آخه تو این روزا همیشه نوک دماغم از سرما قرمزه..
نه نخوندم ، اما حتما می خونمش ، باید شخصیت جالبی داشته باشه که شیفته ش شدی
جالب بود
دارم پیشرفت می کنم انگار ، انتقال احساسات از طریق کلمات بی ربط
اینها از عقاید دلقکی شماست؟
بگو بابا دوست دارم بدونم چی می خواستی بگی
اینها خود ماست
شاید اومدم گفتم
سلام
شرمنده دوست من، چند بار وسوسه شدم که فقط جواب تو رو بدم ولی نشد و حالا اینجا میدم.
اینکه خودت میدونی برای چه هستی کفایت میکنه و اون دوست هم اول باید تعریفی از خودش داشته باشه تا بتونه به مفهوم دوست واقف بشه.
وقتی تو رفقات را براش معنی کردی با کردارت یا لیاقتش را داره و باید احترام میگذاشت که ظاهرا نگذاشته و یا اینکه نداره و مثل خاطره یک مغز بادام تلخ فراموشت میشه.
دشمنتون شرمنده
دینی به کامنتِ من ندارید
و اگههم اینکارو می کردید دوستان دیگه ناراحت می شدن
به هر حال دیگه از دهن افتاد حرفمون
یادم رفت چیا می خواستم بگم
چه شهر خوبی که شیروونی داره، حتما" توی اون شهر بارون زیاد می باره...
شهر من چیزی که زیاد داره جا برای سقوطه
نه دوست جان
خیال می کنم همشهری باشیم
قدری صبور باش که این نیز بگذرد
این روزهای زرد وغم انگیز بگذرد
آری بهار پشت زمین لانه کرده است
چیزی نمانده که پاییز بگذرد
گفتم کنار مردم نامرد زندگی؟
گفتی صبور باش که این نیز بگذرد
به وبلاگ منم یه سر بزنید
چقدر ناز در این دلبری نهفته که فقط خود میداند !!!
تهی میشوم از تمام بو ها....استشمام هم دیگر جواب نمیدهد !!!
دیگه استشمام ها هم جواب نمی دهد برادر جان
دارم کم کم عصبانی می شم :دی بیست و چار ساعت مهلت داری بیای بگی وگرنه همه چیو تموم می کنم!
( آیکون بوسیدن لوله ی هفت تیر و خارج شدن از وبلاگت)
راستی یه سوال. تو پرستاری؟ من تا به حال دوست پرستار نداشتم بعد از بچگیم هم پرستارا رو خیل دوس داشتم! به نظرم خیلی خوشگل بودن و مهربون!
چه هیجان انگیز اگه پرستاری!
میام می گم الان
هنوز که 24 ساعت نشده که :دی
هفت تیرت مستقیما توی حلقم
آره من یه جوجه پرستارم
اونقدا ام هیجان انگیز نیست ، وقتی تجربه ی دوستی با یکی شون رو داشته باشی
آهنگ رو گوش کردی ب 11؟ می بینی چی می گه؟
(حتی فکرشم نکن من بهت بگم ماشین تحریر !!!!)
چه شهری حدس زدی برای آنوش؟
احتمال زیاد پایتخت نشینی
درست حدس زدم؟
شیروانی های زنگ زده...رویشان که بروی زنگی می شوی...سقوطت می سوزاند تا تـــــــه...دلش را.
زنـــــ ِ زنـــ ــگی
اینه که میام اصرار می کنم بیای بخونی ، نظراتو دوس دارم
به هر حال شغل خیلی پاکیه. از معلم بودن هم پاک تر.
هروقت به هر دلیلی رفتم بیمارستان فورن تو دلم گفتم کار کردن تو اینجا خیلی روحیه می خواد... همیشه هم وقتی به پرستارای مشغول کار نگاه می کنم تحت تاثیر قرار می گیرم.
نه گوش می کنم.
هرچی دوس داری صدام کن.
من هم دوسش دارم که دارم یاد می گیرم
ببین چی می گه....
با ب ۱۱ خو کردم
در ضمن اصیل تره
در ضمن تر احساس می کنم خودت هم بیشتر دوسش داری
من این زمستان شجریان را زنده گی کرده ام .. زندگی
من از پاییزش زندگی کردم
تا آخر همین زمستون
می دونی ترنج .. شاید تو دنیای واقعی خیلی جدی شعر بخونم و شعر بنویسم اما اینجا خیلی یهویی و بی مقدمه و بی فن می نویسم ..
قسمت دوم اون شعر رو سه شکل مختلف نوشتم .
و من در شب چشم های تو
طعم سیب را
ب لحظه های مان می آورم.
و من در شب چشم های تو
عشق را
ب کوچه می برم .
و من در شب چشم های تو
قصه ی نا تمامم را
می میرم.
حالا تو بگو کدوم یکیش خلاقیت بیشتری داره ؟
چرا منو تو این موقعیت قرار می دی؟
در اینکه شاعر قابلی هستی شکی نیست
هرکدوم یه جور قشنگن
اما من اولی رو دوس دارم
هووووم .. نوع این تمنا از کلمه رو می شناس م .. بازی با کلمه و در عین حال پیوند دور از ذهن مفاهیم .. چیزی ک زیاد باهاش سر و کله می زنم ..
در هرحال مرسی.. همیشه نظرات جدی برایم ارزش بیشتری داشته اند.
خودت رو درگیر کلمه نکن
درگیر اتفاق باش
بذار شعرت توی یهشب سرد اتفاق بیافته
یه روز و باهاش زندگی کن
شعر ها ومتن های امروزی (بیشتر این مدرن ها) شبیه گزارش کارو لیست خرید شدن
البته شعر تو زیبایی های شعری رو داره ، و خیلی شعره ، یعنی اصلا شعره
نه راستش نمیدونم چه جوری بگم ولی از اول منظورم ا ز ماشین شماره ب ۱۱ یک ماشین تحریر بود که توی کارخونه روش کد ب ۱۱ حک شده بود. بعد اصلن به این نکته دقت نکرده بودم که بقیه ممکنه منو به شکل یک اتومبیل تصور کنن
که خب اصلن دوس ندارم... به هرحال هر چی دوس داری صدام کن.
من اول فکر کردم باید پلاک باشه این ب 11
بعد که فکر کردم دیدم خیلی بی معنی به نظر میاد ، بعد فهمیدم شاید یه دستگاه دیگه ست
تا اینکه نوشتی ماشین تحریر ، فهمیدم منظورت اینه
به هر حال ب 11 قشنگ تره
ابری ترین سواحل کاسپین
رایحه تند شمال
احساس مرا تحریک می کرد
مردی چهره زنی را روی شن های ساحل
مجسمه می ساخت
و کمی دورتر
زنی سودای غرق شدن را در سر داشت
و من آرام آرام به امواج مبدل می شدم.
+اینم برای مطلبت.
انقدر توی خودت غرق شدی که حرفهات با من رو از حرفهات با خودت کپی می کنی آقای نویسنده
ترحم رقت انگیز شما به متن من یه ترجیح رو در من می شکافه
یه نیمه دلخور یه نیمه عصبانی
این "توجیه " نیست
نوشداروی پس از مرگه
نخیر :)
اِه ، جالب شد ، می خوام بدونم
می دونم هرچی بگم میخای یه جواب از آستینت بکشی بیرون..
ولی دیروز که اینو خوندم خواستم بگم که
دختر انقدر برای بانو ها ننویس...
ما می گیم که خودتو میگی... بقیه برداشت دیگری خواهند داشت ها... حالا از ما گفتن.
دقیقا کجای متن ها برای بانو هاست؟
تا آخر این صفحه برو پایین
و بهم بگو چند تاش مال یه بانو ِ
بقیه دقیقا چه برداشتی می تونن کنن ؟
من نمی دونم والا...
بنظرم بار دوم بود...
خب اگه یه بانو برای بانو بنویسه چه برداشتی پیش میاد؟/
کلی گفتم...
ناراحت شدی؟
نه جانم بانوی همه ی این نوشته ها در صورت وجود داشتن خود منم
اگر هم کس دیگه باشه من دارم روایت میکنم
لاس که نمی زنم باهاش
راستش آره
یادش بخیر یه مدت این آهنگ وبلاگم بود دوسش دارم
بهتری ستاره؟
امروز ایش شعر تو جانا مرا به دیار عارفانه برد جانا
با این دماغ قرمزم جانا چه طور بو بکشم یارا
بعدا سقوط ازاد چرا یارا
(واقعا این شعر رو خودت سرودی اگه حافظ زنده بود یا نیما الان دربدر دنبالت بودن تا درمحضرت تلمذ کنند و کسب فیض نمایدند پیشنهاد می کنم دیگه شعر نگو جانا کاری که ازت بر میاد انچام بده برو دنبال ...... چانا
باشه
فک می کنم تو تولد یکی از دوستان وبلاگی دیدمت ؛قشنگ می نویسی ؛ زمانی ما هم دل و دماغ نوشتن داشتیم ولی الان اینقدر مشغله ذهنی و کاری و ... زیاد شده که اصلا وقت و انگیزه ای برام نمونده :)
نوشتن خوبه ؛ امیدوارم همیشه ادامه بدی ...
ایام به کام
راز بارون بروز شد
منتظر حضور و نظرات ارزشمندتون هستم
[گل]
سعی می کنم اما...
بهترین شراب
شهلای چشمانش بود
بهترین هبوط ، آخرین لبخندش
شهر را آشفته کرد
..
درد عشق تورو مستی فقط چاره سازه !!!
کجاهایی ترنج م ؟
در حد یک جمله هم که شده بنویس..
سلام ....
...
معرکه ست