سفر با تنهایی.. یاد عادتت به تنهایی افتادم حواست به خودت باشه دوست دوران خوب و بد من. من تو رو دوست دارم خودت هم میدونی.. یکم راه بیا با خودت و با من رو راست تر باش منو بفهم نسرینم
تنهایی به من خو کرده من با خودم راه میام رفیق ، فقط دلگیر ام
خب اون ترانه ها الان کاربرد ندارن اما من خیلی دوستشون دارم خب عکس رو که خیلی وقت پیش گرفتم چون دارمشون زیاد برام معنی ندارن مرحله بعدی رو برام بگو
:دی مرحله ی بعد اینه که عکس رو آژلود کنید و بذارید ما هم ببینیمش شما هم از اون آدمایی هستین که تا از دست ندن قدر نمی دونن؟ (این از اون آدما از اون حرفا بودااااااا ، همه ی آدما این خصلت رو دارن )
نه اینطور نیست من کلا هیچ کامنتی رو تایید نمی کنم یه رازی تو کامنت های من وجود داره که اگر تایید کنم برملا میشه و البته چند دلیل دیگه هم داره چرا نمیشه تو وبلاگ تو نظر خصوصی گذاشت ؟
آهان دلایل جالبی ان ولی چند تا کامنت دیدم ها توی منوی کنار وبلاگ Private message رو بزنید
قطار برای خودش اگر صندلی خالی نداشته باشه میره؟! آهنگ نمی شنوم یا برداشتیش؟!
قطار که نمی شینه سوزنبان ها رو که قصه شون رو می دونی کارشون مسافرت نیست در کل اما اینجا تنها مسافرمون هم دیگه جا نیست واسش آهنگ هست هنوز زود هم لود می شه
سلام یکی دو بار اومدم خوندم ولی نتونستم نظر بدم میدونی از اینکه توی دلتنگی به کسی یاداوری کنم چرا دلتنگی حال خوبی پیدا نمی کنم. میتونم شونه و گوش خوبی باشم برای دوستانم.
می دونید که هرجور که شما راحت ترید منم راحتم به هیچ وجه دینی به کامنت دونی من ندارید شما این دو پست اخیر حکایت دلتنگی نبود اما عجیبه که کسی حس نویسنده رو می تونه تشخیص بده از پشت این همه کلمه ی بزک شده حالا یادم افتاد که چه دلتنگم
دستم نمیرسد به بلندای چیدنت باید بسنده کرد به رویای دیدنت
که خودش میدونه چقدر در حقش بدی کردم و خودش میدونه چقدر عاشقشم اصلا این " من " لعنتی هیچ وقت نمیتونه بفهمه چی می خواد امروز داشتم از رفاقت حرف میزدم ... به خدا هم فکر کردم از این کامنت دونی میخوام یه چیزی رو بهت بگم آ خدا ... من تو رفاقت با تو خیلی بی مرامی کردم اما تو منو به رفاقت نکرده ام ببخش ... حالم امروز بارونیه ... این حال خوب رو هم ازم نگیر
+ما تازه آمدیم
ممنون که کامنت دونی من جای حرفتون با باورتون شده + خوش آمدید رفیق
سلام نازنین دوستم
از آن روزی می ترسم .... شاهکار بود این تیکه
شاد زی و یاحق
سلام بانو
مرسی ، لطف داری
سلام خواهری
خیلی قشنگ بود خیلی ...
ممنون خواهر
من اومدم
خوش اومدی
و دریا ترک های مرا می فهمد !!
دریا هم اگه یک طرفه باشه می خشکه
باید بره ُ بیاد
سفر با تنهایی..
یاد عادتت به تنهایی افتادم حواست به خودت باشه دوست دوران خوب و بد من.
من تو رو دوست دارم خودت هم میدونی..
یکم راه بیا با خودت و با من رو راست تر باش
منو بفهم نسرینم
تنهایی به من خو کرده
من با خودم راه میام رفیق ، فقط دلگیر ام
سوزنبان ها همیشه ایستاده سفر میکنن خیالت راحت
سوزنبان ما خسته است
واسه یه صندلی خالی داره این همه می چرخه ، که موزیک قطع بشه ، بشینه لحظه ای
دلگیریت دلگیرم میکنه..
غمتو نمیتونم ببینم و کاری نکنم.
برای ندیدن راههای زیادی هست
هر چه میخواهی بلیط بخر، ناگهان قطار ها از یک روز شروع میکنند به پرواز! و دلت برای جای خالی ترکها تنگ خواهن شد!
هــــــِـــــه
چه ترسی در حالیکه..تمام ما مسافران مدامی هستیم.. از بس آشنا با راه ... که دل نگرانی مان نشستن خودمان نیست... نشستن سوزنبان است...
نگرانی من نشستنش نیست
نگرانی من جا موندنشه
مثل من
بحث دیدن نیست.
خودت نمیدونی یعنی؟
دانم دوست
گاهی اما خیلی سخت می شه دیدنش
اینروز ها هیچ قطاری صندلی خالی ندارد
و عجیب تر اینکه هیچکس از نشستن راضی نیستد
چه عجب خطی از شما دیدیم آقای نویسنده
صندلی ها نامهربان شدند شاید
مسافر من نگاهم را به آنسوی ریل ها فراری میدهد اما قرارش را در انتهای واگن قطار کنسل میکند !!!
شاعر به نظر می رسید آقا
قرارمان واگن آخر
خب اون ترانه ها الان کاربرد ندارن اما من خیلی دوستشون دارم
خب عکس رو که خیلی وقت پیش گرفتم
چون دارمشون زیاد برام معنی ندارن
مرحله بعدی رو برام بگو
:دی
مرحله ی بعد اینه که عکس رو آژلود کنید و بذارید ما هم ببینیمش
شما هم از اون آدمایی هستین که تا از دست ندن قدر نمی دونن؟
(این از اون آدما از اون حرفا بودااااااا ، همه ی آدما این خصلت رو دارن )
... و اینکه منتظر میمونم
ممنون ، حتی اگه نتونم ؟
نه اینطور نیست
من کلا هیچ کامنتی رو تایید نمی کنم
یه رازی تو کامنت های من وجود داره که اگر تایید کنم برملا میشه
و البته چند دلیل دیگه هم داره
چرا نمیشه تو وبلاگ تو نظر خصوصی گذاشت ؟
آهان دلایل جالبی ان
ولی چند تا کامنت دیدم ها
توی منوی کنار وبلاگ Private message رو بزنید
عجول نباش...
میبینی ؟
برای همین کامنت ها رو تایید نمیکنم
چون بیشتر آدما مثل تو خودشون رو کنار میکشن و میگن سکوت رو عشقه ...
شب خوش.
اینطور نیست
من از اول هم سکوت کرده بودم
به خاطر دلایل شما نیست
نگاه هایی ک خطوط راه آهنند .. تا اعماق آدم را می توانند بفهمند .. اعماق را ..
حتی می توانند تا اعماق سفر کنند
خودت را هم به اعماقت ببرند
اگر که جای خالی برای تو داشته باشند
گاهی آنقدر سختم ک دیگران نمی توانند در موردم چیزی بگویند .. در مورد نوشته هام حتی .. نیم نگاه تو مرا بس است .. بانوی بهاری .. ترنج
سخت نیستی بانو جان ، هم جنسیم
یکم زیادی در خودتی
نزدیک شدن بهت کمی از خودم دورم می کنه
حالا موندم بین اینکه دور بشم یا نزدیک
پاییزی ام بیشتر
منو لبنک کن
ببین گناه دارم
چشــــم
خوب است که این روزها کنارم نیستی تا واگن های بی صندلی را ببینی که به لوکوموتیو ترک ها بسته ام
سارای عزیز
خوشحالم که اینجا می بینمت
یاد این افتادم
اینـــــجا بدون مـــــــن
نمی دانم چرا قطار و خط های راه آهن همیشه این قدر دلگیرند ... :|
چه سورپرایزی بلانش عزیز
اسم شما رو اینجا دیدن
و اینکه راه رفتن رو به یاد میاره همیشه
آخ انقدر هوس قطار و سفر کردم یه مدتیه
...
..
الان همین نقطه ام، قطارم برای خودم هم صندلی خالی نداره...
گاهی ایستاده سفر کن
اما نگاهت رو خالی نکن
حتی از خودت
من هم می ترسم...
سوزنبان شما ام آره؟
راستی بالیق یعنی چی؟
قطار برای خودش اگر صندلی خالی نداشته باشه میره؟!
آهنگ نمی شنوم یا برداشتیش؟!
قطار که نمی شینه
سوزنبان ها رو که قصه شون رو می دونی
کارشون مسافرت نیست در کل
اما اینجا تنها مسافرمون هم دیگه جا نیست واسش
آهنگ هست هنوز
زود هم لود می شه
سلام
یکی دو بار اومدم خوندم ولی نتونستم نظر بدم میدونی از اینکه توی دلتنگی به کسی یاداوری کنم چرا دلتنگی حال خوبی پیدا نمی کنم.
میتونم شونه و گوش خوبی باشم برای دوستانم.
می دونید که هرجور که شما راحت ترید منم راحتم
به هیچ وجه دینی به کامنت دونی من ندارید شما
این دو پست اخیر حکایت دلتنگی نبود
اما عجیبه که کسی حس نویسنده رو می تونه تشخیص بده از پشت این همه کلمه ی بزک شده
حالا یادم افتاد که چه دلتنگم
ساکت نشسته ای سوزنبان! بلندشو... خط را عوض کن
خط ها دست من نیست
حرفم نمیاد
قهرم شاید
من خودم جلدم .. جلد بوی نارنج و ترنج و زندگی .. ترک های نگاه و ..
جلد گم ترین نقطه ی دنیا شدی دوست جان
دستم نمیرسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت
که خودش میدونه چقدر در حقش بدی کردم و خودش میدونه چقدر عاشقشم
اصلا این " من " لعنتی هیچ وقت نمیتونه بفهمه چی می خواد
امروز داشتم از رفاقت حرف میزدم ... به خدا هم فکر کردم
از این کامنت دونی میخوام یه چیزی رو بهت بگم آ خدا ...
من تو رفاقت با تو خیلی بی مرامی کردم اما تو منو به رفاقت نکرده ام ببخش ...
حالم امروز بارونیه ... این حال خوب رو هم ازم نگیر
+ما تازه آمدیم
ممنون که کامنت دونی من جای حرفتون با باورتون شده
+ خوش آمدید رفیق
وقتی رسیدم ب سوزنبان...
یاد شازده کوچولو افتادم!
گاهی باید فقط و فقط پیاده سفر کرد و ب کجا هم مهم نیست
راوی جان ،خیلی وقت بود اسمت رو روی این صفحه ندیده بودم
اوهوم ، یادته ؟؟
موافقم
و به کجا ام مهم نیست
آنجا دیگر ته خط است.. به پاها متوسل می شود.. ولی دلش با قطار راهی شده..
قطار برای خودش همجا نداره
چه برسه به دلش!!
فوق العاده بود..