81- بیا تا برایت فال قهوه بگیرم
من پلک می زنم
تو انگشت به قهوه ی سوخته ی چشمانم بکش
آینده ی خوبیست
راه درازی می بینم
فقط کمی بارانی ست
با خودت چتر ببر
82 - احساس دونده ی ماراتنی رو دارم که درست روی خط پایان می فهمه همه ی مسیر رو برعکس دویده و حالا درست روی نقطه ی آغاز واستاده
83- من فردا به دنیا آمدم
امروز به دوزخ رفتم
زندگی ام همان رفتن مسیر دوزخ بود
چقدر از این فال قهوهها گرفتم و هیچ کدومش تعبیر نشد!