زن معشوقه اش را داخل تنور خانه پنهان کرد . کودک از گرسنگی بی تابی می کرد . شوهر در انتظار به خواب رفتن کودک بود تا با زن هم بستر شود .

کودک نخوابید . شوهر نرفت . معشوقه در تنور پخت .نانِ مخصوص با طعم انسان به اعتبار عشق در دهانِ کودک آب شد . و بستر به اعتماد عشق از زن پر شد.

غم ِ نان عشق را هم گاهی می پزد و آب می کند .

 

 

نظرات 18 + ارسال نظر
ن چهارشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 02:09 ب.ظ

چندین بار خوندم از بس زیبا بود. خیلی سریع پیش رفت جالبیش به سرعتش بود!

سریع اتفاق افتاد
سرعت البته این روزا کمی تحمیلی ِ ، من بهش می گم حافظه ی موضعی چون نمی شه که بگم فراموشی گرفتم ، من فقط یکم حافظه عاریه کردم
ممنون ن-م جان

فاخته چهارشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 07:47 ب.ظ http://3881467hk.blogfa.com/

خوب مینویسی خوووب

تو هم خوب میای ، راستی بیا یکم حرف بزنیم اینجا
یکم 'حرف' ، می دونی؟

دنیا پنج‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 10:59 ق.ظ http://donyaaaaaaaaa.blogsky.com

واقعا زیبا بود خوشمان آمد

پَـ ـرشـ ـان جمعه 18 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:55 ب.ظ

هوووووووووووففففففففففففف

Somebody شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:19 ق.ظ http://alienmind.blogsky.com

وقتی می نویسی آدم را مجبور به فکر کردن می کنی. حوا را هم.
پس همین است که همیشه بسترها خالی از معشوقه هاست.
تنها دو عاشق با معشوقه های پنهانی باقی می مانند و یک بستر.

هرکی جان کم پیش می آد من در مورد مخاطب هام کنجکاو بشم بیشتر از همین قسمت کامنت ها
اما به هر حال پیش می آد
گرچه اعتقاد کلی م بر اینه که همین که هستی کافیه و دنبال هیچ تعریف دیگه ای نیستم

کوشالشاهی شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 02:36 ب.ظ http://www.dagdo.blogfa.com

عشق غم نان را هم دود می کن. گاهی. صد البته تاکید می شود بر گاهی. وفقط گاهی.

من به عشق در حد یک پروسه ی غیر طبیعی در نوجوانی اعتقاد دارم که همونقدر که مخربه تجربه ی جالبیه
برای من معنای مقدسی نداره کوشالشاهی جان

حمید شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 04:49 ب.ظ http://www.lemkadeh.blogfa.com

زیبا بود

شهلا7 یکشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:17 ب.ظ http://ring7.persianblog.ir/

(یکی ) عزیز واقعا راست می گه..
ادم رو وادار به فکر کردن می کنه نوشته هات ...
زیبابود..
دلم برات تنگ شده.
اس ام اسم بهت نرسید؟

می دونی یکی از لذت های من این شده کلمات رو ریشه یابی کنم
این کلمه ی وادار خیلی عجیب غریبه
من شما رو باز دار می کنم؟
بلاخره محرکه یا منحرف کننده؟
منم بسیار زیاد
رسید

بهروز(مخاطب خاموش) سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:19 ق.ظ http://mokhatab.wordpress.com

تا سیر نباشم...عشق رو باور نمی کنم...
اول نان...بعد....

البته گاهی هم غم نان کشک است
می دونی بهزاد جان بعضی کلماتی که من استفاده می کنم معنای متداولشون رو ندارن
همه چیز اینجا عادی نیست . من نسبت های جدید از اتفاقات قدیمی می سازم
لذت کنار هم چیدن قطعات پاذلی که به خودی خود یک تصویر مهمل ِ خیلی خیلی بیشتر ِ . البته این به هیچ وجه آنارشیست نیست
راستی چرا وبلاگ شما فیلتره ؟ روی سیستم خودم وی پی ان ندارم . گه گاهی جایی باشم می آم می خونمت

بهروز(مخاطب خاموش) سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:20 ق.ظ http://mokhatab.wordpress.com

حرفمو پس می گیرم....
اما چه کنم که هنوز تا سیر نباشم.......

ستاره پنج‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 06:34 ب.ظ http://www.400152005.blogfa.com

وانگار عشق همیشه قربانی می شود !
راستی نمیدونم رشته ای که می خواستی قبول شدی؟ برات آروزی موفقیت می کنم...

آره . ممنون ستاره جان
راستی آی دی یاهو ت رو واسم بذار اگه ممکنه

فاخته شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 08:45 ب.ظ http://3881467hk.blogfa.com/

حرف بزنیم!از چی بگیم حالا !
پست بالا هم :اگه بخواد اگه خیلی هم گم شده باشی پیدات میکنه

باید فکر کنم تا سال دیگه که میای جوابتو ببینی چی ممکنه دوست داشته باشم
بالا هم خواب دیدم . جدی نگیر
البته خواب زمستونی

شهلا7 یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:00 ق.ظ http://ring7.persianblog.ir/

فاخته یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 08:05 ب.ظ http://3881467hk.blogfa.com/

ببین زووود اومدم :دی حالا بوگو

نگار چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 04:25 ب.ظ http://negarname.blogfa.com/

همین اتفاقهای زنجیروار ما را به زنجیر می بنده

نگار چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 04:28 ب.ظ http://negarname.blogfa.com/

گاهی فکر می کنم این مادموازل زنیکه که منمدتها دنبالش می گشتم و به راحتی هم پیداش کردم متشکل از یک زن و یک مرد بود که گاه زن مینوشت و گاه مرد... و یا شاید قسمت آنیما و آنیموس در درونش پر رنگ بود....
و حالا قسمت زن مادمازل رو در تو میبینم و مرد رو در رضا افشاری همونطور که اون گفت شاید این ترکیب دوتایی به عدم رسیده باشه

رضا بت دوران معاصر منه ، گرچه تعریفت کمی غلو آمیز بود اون هم زیر همچین نوشته ای که من حتی بهش نمی خوام بگم متن ادبی اما برام به غایت زیبا بود
تنها چیزی که من رو به اون صفحه وصله پینه می زنه تهور ِ که به وفور در من یافت می شه و بی واسطه گی محض
می دونم قبلا بهت گفتم یا نه ، نگار تو جزو معدود آدمایی هستی که به خط های رنگی اینجا فکر می کنند و من دوست دارم رفت و آمدت رو

[ بدون نام ] دوشنبه 4 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 12:51 ب.ظ

like

مرسی دوست جان

مریم پنج‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:49 ب.ظ

خیلی با حال بابا

کدوم مریم؟
فکر کردم مریم عظیمی باشین اما لحن شما خیلی فرق داره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد