کلاغ های خانه ی ما همه سمعک دارند . گوش کرشان را سپرده اند به دست طمع صدای کبک . کبک چیزی برای گفتن ندارد . فقط اطوار دارد .
کبک آن روز به کلاغ گفت که سیاه است . که برود از باغ او ...
کلاغ پیش خودش فکر کرد می رود قبای سفید می دوزد برای خودش. رفت یک غوزه پنبه از دست گل ها گرفت و می خواست بدهد کرم شب تاب برایش ببافد .
همان جور که غوزه پنبه را به نوک گرفته بود لب حوض نشست و با آن سمعک قراضه اش سعی می کرد با دقت تمام به حرف های ماهی کوچولو گوش کند:
- اون ور این حوض دریاهای آبیه
تو آب هزار تا ماهیه
واسه ۱۰۰۰ تا قبا پولکاشون کافیه
گوشای ماهیا ریخته تو آب
دیگه کسی اونجا سمعک نمی خواد
اگه دلتو به آب بزنی
قید قبا و شب تاب بزنی
می برمت جایی که دنیا ندیده
سکانس آخر - کلاغ که افتاد توی آب همه ماهی ها دود شدند . سمعک به درون سوراخ افتاد و کلاغ زیر آب پنبه را کرد توی گوشش و از گوش ماهی ها قبا دوخت .
پ.ن۱- برگرفته از کتاب گنجشک سبز قبا ! و علی کوچیکه
پ.ن۲- دیشب خواب دیدم کتاب قصه هایم را برداشته بودی و می خندیدی این بار کمی صدای قورباغه خوابید مهتاب لالا یت را بیشتر کن (مخاطب خاص)
پ.ن۳- دلتون واسه کلاغای من تنگ نشده بود؟
پ.ن۴ - مگه چیه؟
پ.ن۵ - تایید نظرات رو برداشتم اگه کسی کار خصوصی داشت روی اسمم پایین پست کلیک کنه
چشمت در اومد؟