کلاغ سبز قبا !!!

کلاغ که تازه از دشت برگشته بود خسته و غمگین نشست لب حوض . دلش کمی گرفته بود .

همون روز صبح خانوم کبکه با هزار ناز و ادا بهش گفته بود:


آهای کلاغ دم سیا

دیگه نیای خونه ی ما

سیاهی تو  بال و پرت رنگ شبه

برای من همون آقا خروسه بهتره

صداش قشنگه و پراش سفیده

کسی به زشتی تو ندیده


کلاغ فکر کرده بود اگه بدهد براش قبای سفید بدوزند آن وقت کبک مال اوست. رفته بود از گل های دشت یک غوزه پنبه گرفته بود و می خواست بدهد کرم شب تاب برایش ببافد .همان جور که غوزه پنبه را به نوک گرفته بود لب حوض نشست و با آن سمعک قراضه اش سعی می کرد با دقت تمام به حرف های ماهی کوچولو گوش رو کند .


- اون ور این حوض دریاهای آبیه

تو آب هزار تا ماهیه

واسه ۱۰۰۰ تا قبا پولکاشون کافیه

گوشای ماهیا ریخته تو آب

دیگه کسی اونجا سمعک نمی خواد

اگه دلتو به آب بزنی

قید قبا و شب تاب بزنی

می برمت جایی که دنیا ندیده


...


سکانس آخر - کلاغ که افتاد توی آب همه ماهی ها دود شدند . کلاغ ما زیر آب پنبه را کرد توی گوشش



پ.ن۱- برگرفته از کتاب گنجشک سبز قبا !

پ.ن۲- دیشب خواب دیدم کتاب قصه هایم را برداشته بودی و می خندیدی این بار کمی صدای غورباقه خوابید مهتاب لالایت را بیشتر کن (مخاطب خاص)

پ.ن۳- دلتون واسه کلاغای من تنگ نشده بود؟

پ.ن۴ - مگه چیه؟



نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد