شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
من همون تیشه ام که دستش از چوب تنه م ساخته شده
رسالتم بریدن نبود
مرگ ادامه ی تنم بود
امروز آخرین جایی که من توش حس می کردم تو هنوز دل داری رو بستن
یه چیزی توی قلبم فشرده شده
داره غده ی سرطانی می شه فکر کنم
حوصله ندارم کلمه ردیف کنم
دیگه خسته شدم از انکار
آی عالم و آدم ... من عاشق شدم
چهارگوشه ی دنیا خالی ست
شاید زمین هنوز هم گرد نیست
آقای گالیله
تا به حال به سقوط دسته جمعی سیب ها فکر کرده ای؟
من با هر برق نگاهی آرزو کردم
آقای ادیسون
دست از سر ستاره ها بردار
+ آهنگ محشره ، کمی تامل کنید. اینم لینک دانلودش
امروز بانویی مست همه ی شیروانی های شهر را فتح کرد ،
زنی که آخرین دلبری اش سقوط آزاد بود
آره ، باید تو رو با این دماغ قرمز بو می کشیدم ..
ترک های نگاهت خطوط راه آهن اند
و تو ، سوزنبانی که تنها سفرمی کرد
از آن روز می ترسم که
قطار برای خودت هم صندلی خالی نداشته باشد
هی تو ! کلمه رو به کدوم خویش (خیش ) بستی که حالا به انعکاس مفردت می گی : ما ... ما ... ما
بهت نمیاد اینطوری که میری زمین گرد باشه ، دیگه دستبند فایده نداره ، باید رگ ها مون رو گره می زدیم
گردن زندگی ننداز ، گرچه زندگی دین بزرگی به سوالای تو داره ، تو هیچ وقت نفمیدی که سوالا رو خودت می سازی و جواب ها رو هم ، تو فقط تو دنیا اضافه کاری کردی
اینطوری که تو داری شخم می زنی شبیه رفتن نیست
می دونستی که فصل فصل ِ جفت گیریه ؟
تو و زمین
داری تکثیر می شی
بهت نمیاد که جنگل بشی
زمین گیر شدی
اینجوری که هاچین و واچین می کنی باید دوتا پات و برچینی ، بی ریشه گی بد دردیه ، من که باد ام می دونم..
چند جایی این بازی رو دیدم
کسی دعوتم نکرده ، همینجوری دلم خواست بازی کنم
اینم چیزایی که من دوستشون دارم توی یک کادر

+ riiiiiing my bell و دیگری در من و خشت و شب بخیر آقای نویسنده و دیوانه نامه دعوتید به بازی
آدم به مرگ هم عادت می کنه
+ چیزی قرار بود نوشته بشه با این عنوان اما ...
+ پیام خصوصی وبلاگم دیگه جای قبل نیست , توی منوی کنار Private message
81- بیا تا برایت فال قهوه بگیرم
من پلک می زنم تو انگشت به قهوه ی سوخته ی چشمانم بکش آینده ی خوبیست راه درازی می بینم فقط کمی بارانی ست با خودت چتر ببر 82 - احساس دونده ی ماراتنی رو دارم که درست روی خط پایان می فهمه همه ی مسیر رو برعکس دویده و حالا درست روی نقطه ی آغاز واستاده 83- من فردا به دنیا آمدم امروز به دوزخ رفتم زندگی ام همان رفتن مسیر دوزخ بود
+ من و دوست رفتیم قدم بزنیم ، اون پرید من پریدم ، اون گفت من شنیدم ،اون خالی شد من پر شدم ، مامور پارک تشخیص داد که ما مشکوکیم ، آره ما داشتیم چیزی بین مون رد و بدل می کردیم ، شونه هاش دیگه خم شده بود یکم از بار روی دوشش و داد به من